میکلوس کاتای، یک آقای لوس و تندخو، زمانی که به ارتش میپیوندد، به نفع خود تغییر میکند. او توسط آشنای قدیمیاش، گروهبان منیهرت، که در حال در courting آشپزش است، و یک تازهوارد، بالاز، که دوستش میشود، کمک میشود. در باراکها، او در ابتدا زیاد صحبت میکند، اما در جبهه، جایی که اکنون یک افسر است، قهرمان میشود. او با استقبال دوستش، ایوا، دختر زشت سرهنگ و ایوای دیگری، دختر زیبا یک سرهنگ بازنشسته، روبرو میشود.