خط داستانی
کریستین و شوهرش بَری یک خانه قدیمی را در شهر کوچکی خریداری کرده اند تا با وراثت اخیر خود آغاز تازه ای بگذارند و بهبود ذهنی او را بهبود بخشند. کریستین از خواهرش لیا دعوت میکند تا با آنها زندگی کند اما او با همسر بَری رابطه دارد. بَری که کارآگاه پلیس است فقط به خاطر پول باکریستین همراه میماند و به دنبال راهی برای راندن او از زندگی است. لیا با بَری در حضور کریستین رابطه برقرار میکند و از هیجان کشف شدن لذت میبردند. آنها در زیرزمین یک اتاقی مخفی با درب سنگین تیتانیومی و درِی با علامت صلیب و نوشتههای اسرارآمیز را پیدا میکنند که با مکانیزم پیچیده ای قفل شده است. آنها به شوخی درباره آن صحبت میکنند اما تنها روشی برای کنار آمدن با ترسی است که درون آن پنهان میشود.