خط داستانی
خداوند کریشنا به سوریاپیت میرود با دوستش آکرور، جایی که با ساتیا بهما، دختر ساتراجیت، ملاقات میکنند. آکرور به ساتیا بهما پیشنهاد ازدواج میدهد، اما او او را برادر خطاب میکند که باعث ناراحتی او از کریشنا میشود. با این حال، ساتیا بهما عاشق کریشنا میشود. ساتراجیت، بیخبر از این موضوع، ازدواج ساتیا بهما را با کریتابارما ترتیب میدهد. در همین حال، جاراسندها، پادشاه ماگاد، به دنبال جواهر سیامانتاک است تا دست جامباواتی را به ازدواج درآورد. همپیمان او، ساتادهنیا، همچنین به ساتیا بهما علاقهمند است. وقتی ساتادهنیا به ساتراجیت حمله میکند تا جواهر را به دست آورد، کریشنا مداخله کرده و او را شکست میدهد و ساتراجیت و ساتیا بهما را محافظت میکند. اما ساتراجیت به کریشنا بیاعتماد است و جواهر را با برادرش، پراسان، پنهان میکند. وقتی پراسان توسط جاسوس جاراسندها کشته میشود و سپس توسط جامباوان کشته میشود، کریشنا جواهر را از جامباوان پس از شکست او به دست میآورد. بعداً، در مراسم ازدواج کریشنا و ساتیا بهما، ساتیا بهما و آکرور ساتراجیت را میکشند تا جواهر را به دست آورند اما در نهایت توسط کریشنا شکست میخورند.