خط داستانی
یک مهندس عمران با استعداد، استلیوس، ازدواج با معشوقهاش آنا را به خاطر اینکه میخواهد اول خواهرانش را شوهر دهد، به تأخیر میاندازد. وقتی آنا با یک ملوان ثروتمند نامزد میشود و طرحهای او برای یک پروژه بزرگ رد میشود، استلیوس به کویت میرود تا کار کند. در یک حادثه، او بیناییاش را از دست میدهد و به یونان برمیگردد. آنا برای او صبر خواهد کرد—چرا که هرگز ازدواج نکرده و به او وفادار مانده است—و با کمک یک پزشک، استلیوس بیناییاش را به دست خواهد آورد. شانس او به طور رادیکالی تغییر کرده و همان مردی که ابتدا طرحهایش را رد کرده بود، حالا او را در کسبوکارش استخدام خواهد کرد.