Storyline
در یک سکونتگاه در کشور معدنی شمالی، خانوادههای مارل، برهارد و گوهل از خواب بیدار میشوند و برای یک روز جدید در کار آماده میشوند. مهندس جوان لارساک، که به تازگی به معدن منصوب شده، به زودی با روشهای خودکامه و محافظهکارانه رئیسش دوبارد مخالفت خواهد کرد. ژرژ گوهل میخواهد با ماری برهارد ازدواج کند، اما مشکلات مسکن برنامههای آنها را به هم میزند. برزا، یک مهاجر لهستانی که باید به کشورش برگردد، میخواهد از ازدواجش با لوئیز گوهل متنفر باشد. راجر، برادر کوچک ماری، به تازگی ۱۴ ساله شده است و نمیخواهد مانند بزرگترهایش به معدن برود، اما ناچار به پذیرش این واقعیت است. مارل برای او از مبارزات اجتماعی سال ۱۹۰۶ یاد میکند. راجر در حین یک رانش زمین آسیب میبیند و در مقابل خانوادهاش و دوستش مارل که به بیمارستان آمده، تصمیمش را برای ادامه شغلش اعلام میکند. لارساک، که به مارلها دعوت شده، فاش میکند که یک موقعیت آرام در شاربوناجهای پاریس را رد کرده است. او نیز میماند.