Storyline
مرد جوان نجیبزادهای به نام مینو با مادرش و مارتا، خدمتکار، در یک قلعه قدیمی و در حال فروپاشی زندگی میکند. او وابستگی بیمارگونهای به این دو دارد و تنها سرگرمیاش تاکسیدرمی است. لورا، نامزد مینو، با حسادت و نفرت این دو زن مواجه میشود و تصمیم میگیرد قلعه را ترک کند؛ اما مارتا ترمزهای ماشین او را خراب میکند و او کشته میشود. مینو بدن او را به قلعه برمیگرداند. در همین حال، مادرش با مارتا به شدت درگیر میشود و مارتا او را از پلهها به پایین میاندازد و سرش را به زمین میکوبد. مینو در ناامیدی به جنون میرسد: او یک رقاصه را از یک کلاب شبانه برمیدارد و به خانه میآورد و سپس در کنار بدن مرده لورا او را خفه میکند. او همین کار را با یک فاحشه نیز انجام میدهد. مارتا این قتلها را کشف میکند و پیشنهاد میدهد که به از بین بردن اجساد کمک کند. یک سال بعد، دانیلا (خواهر دوقلوی لورا) به قلعه میرسد...