Storyline
دکتر ساتیش از شهر بزرگ به یک روستای کوچک سفر میکند، جایی که میتواند به فقیرانی که نمیتوانند برای درمان پزشکی به شهر بروند، خدمت کند. وقتی به روستا میرسد، با شانتی آشنا میشود که با پدرش، رادهکیران، که نگهبان است، زندگی میکند. شانتی و ساتیش عاشق هم میشوند و vows ازدواج را رد و بدل میکنند. رادهکیران دچار حادثه میشود و میمیرد و شانتی بدون اطلاع به ساتیش، مجبور به نقل مکان میشود. ساتیش از دست دادن شانتی ویران میشود و سعی میکند او را پیدا کند، اما بیفایده است. والدینش میخواهند او با کامینی ازدواج کند و او نیز موافقت میکند. سپس او با شانتی مواجه میشود و از دیدن اینکه شانتی یک پسر بچه به دنیا آورده، شوکه میشود، اما او نمیخواهد پدرش را فاش کند.