The Golden Supper
فیلم شام طلایی
جولیان عاشق دخترعمو و خواهرخواندهاش، کامیلا است که توسط لیونل، دوست و رقیبش، خواسته و به دست میآید. او شاهد ازدواج آنهاست و پس از مراسم، با دلشکستگی به خانهاش میرود. وجود لیونل و کامیلا یوتوپیایی بود تا اینکه مدتی بعد کامیلا به بیماری جدی مبتلا میشود و وقتی لیونل خبر "زنگ مرگ او" را میشنود، غم او بیپایان است. "او سه روز بدون نبض دراز کشیده بود و همه کسانی که به او نگاه کرده بودند او را مرده اعلام کردند، بنابراین او را بردند، زیرا در سرزمین جولیان هرگز سر بیصدا را در درخت افرا نمیکوبند، او را با چهره آزاد به هوای آزاد آسمان بردند و در مقبره خویشاوندانش گذاشتند." جولیان از مرگ کامیلا مطلع میشود و به سرعت به خانه میرود و به موقع میرسد تا تشییع جنازه را ببیند که به آرامی به سمت قبر میرود. او در پی آن فریاد میزند: "حالا، حالا، به قبر میروم؛ من تنها با تمام کسانی که دوست دارم خواهم بود."