خط داستانی
کیت تارلتون در یک کشتزار جنوبی بزرگ میشود و به سرپرست خود، دکتر رابرت منینگ، جراح معروف، نامزد میشود. زمانی که رابرت، کیت و خواهر کوچکترش ماری لو به نیویورک سفر میکنند، جایی که دکتر قصد دارد آزمایشهای پزشکی انجام دهد، کیت خرافاتی به خانه یک فالگیر به نام استلا هیل میرود. استلا که کسب و کار اصلیاش قاچاق بردههای سفید است، کیت را معتاد کرده و مجبورش میکند در یک "محل فساد" کار کند که توسط استلا و همدستش جیمی بریستول اداره میشود، جایی که کیت به سیفیلیس مبتلا شده و دیوانه میشود. رابرت، کارآگاه الیس و یک وکیل به نام بیلی مریدیت کیت را نجات میدهند، او که به سلامت عقل خود بازمیگردد اما هیچ چیزی از بندگیاش به یاد نمیآورد.