سندی مک نیل اصول اخلاقی جاز غیرمتعارف را به شدت دنبال میکند و برخلاف خواستههای والدینش با گروهی از جوانان پرسرعت ارتباط برقرار میکند. یک خرابی خودرو پس از یک مهمانی او را در موقعیت دشواری قرار میدهد و او reluctantly با یک خواستگار ثروتمند که پدرش انتخاب کرده، ازدواج میکند. وقتی خشونت شوهرش منجر به مرگ فرزندش میشود، او او را ترک کرده و با رامون، یک معمار که به او علاقهمند میشود، آشنا میشود. بازگشت معشوقه سابق رامون باعث میشود او به پناهگاه دخترعمویش، جودیت، برود، جایی که عاشق داگلاس، دوستپسر جودیت میشود. وقتی سندی از بازگشت به رامون امتناع میکند، او به او شلیک کرده و سپس خودکشی میکند. داگلاس، به خاطر او، به قتل متهم میشود، اما سندی از بستر بیماریاش برخاسته و در دادگاه اعتراف میکند؛ او پس از بازگرداندن جودیت به داگلاس جان میسپارد.