زابت د شوالونز از یک صومعه در بروکسل خارج میشود تا به پدرش در جزیره مارتینیک بپیوندد، در حالی که پدر بنیدیکت او را همراهی میکند. در سن پییر، او متوجه میشود که پدرش فوت کرده است؛ بیوهاش که بر جامعه فرانسوی جزیره حکومت میکند، معتقد است زابت فرزند یک کوادرو زیبای است که پدر زابت برای فرانسه ترک کرده است؛ وقتی زابت به محله ملاتو فرستاده میشود، استفان سکینو در آنجا حضور دارد و به او علاقهمند میشود. زابت که بیپناه است، مجبور میشود مدهای پاریسیاش را حراج کند و اگرچه کِمبو، یک کوادرو زیرک، بالاترین پیشنهاد را میدهد، استفان در آخرین لحظه او را شکست میدهد و عشقش را ابراز میکند که زابت قبول میکند، در حالی که خود را دختر رنگینپوست میداند؛ اما برادر بزرگترش، موریس، با اشاره به اینکه یک ازدواج مختلط او را خراب خواهد کرد، او را متقاعد میکند که از این کار منصرف شود.