وقتی معمار لی الیس از سمت خود در یک شرکت بزرگ اخراج میشود و در پیدا کردن شغل جدید با مشکل مواجه میشود، همسر وفادارش ماری با ارثیه کوچکی که دریافت کرده، برای او سرمایهگذاری میکند. به زودی آنها موفق میشوند و این امر به پسرشان جری اجازه میدهد تا خودروی مورد علاقهاش را بخرد و دخترشان بتّی به مدرسه خصوصی برود. جری کمی به جاز علاقهمند میشود و علیه تأثیر مادرش شورش میکند. او تصمیم میگیرد با ادنا لارکین، دختری طلاطلب، فرار کند. ماری با اطلاع از این نقشه، جری را نجات میدهد وقتی قطار او دچار سانحه میشود، هرچند او پایش میشکند. با دیدن اینکه احمق بوده، او به راه راست برمیگردد و خانواده دوباره به هم میپیوندند.