خط داستانی
جورج موریس به طور مداوم به همسرش، هلن، دروغ میگوید تا ماجراجوییهایش را پنهان کند. هنگامی که او در حال ترک همسرش است، مهمانانی از جمله پل ویلکاکس که عاشق هلن است، میرسند. اما در پایان مهمانی، جورج و هلن دوباره آشتی میکنند. به زودی بعد از آن، جورج با جوآن وایتلی ملاقات میکند و یک فندک که همسرش به او داده را گم میکند؛ وایتلی با آن میرود. وقتی هلن یک مهمانی برگزار میکند، جوآن که دوست قدیمی هلن است، میرسد. وقتی هلن جوآن را به جورج معرفی میکند، آنها تظاهر میکنند که یکدیگر را نمیشناسند. جورج از جوآن خواهش میکند که فندکش را برگرداند. او موافقت میکند که بعداً در کتابخانه با او ملاقات کند و اگر او با او خوب باشد، فندک را به او برمیگرداند.