چیک هیوز از زندان آزاد میشود و به عنوان حسابدار مشغول به کار میشود. دو سال بعد، دوست فاسد چیک، بنی لامار، که به خاطر محبتهای گذشتهاش به او بدهکار است، یک گردنبند الماس را از گاوصندوق خانه دادستان سرقت میکند. وقتی دادستان تهدید میکند که پلیس را به ناکارآمدی در مبارزه با جرم متهم خواهد کرد، گاروی، که در حال کمپین برای سمت کمیسیونر پلیس است، قول میدهد که دزد را در بیست و چهار ساعت دستگیر کند.