خط داستانی
پس از سالها پرسش درباره اینکه چرا مردم از او میترسند، مرگ به شکل انسانی درمیآید تا بتواند در میان انسانها بگردد و پاسخی پیدا کند. اما به زودی اوضاع از کنترل خارج میشود زیرا او عاشق گرازیای زیبا میشود، تنها زنی که از او نمیترسد. در حالی که او به او عشق میورزد، پدرش او را به آنچه که هست میشناسد و از او میخواهد که به وظایفش بازگردد. مرگ باید تصمیم بگیرد که آیا به دنبال خوشبختی خود برود یا آن را فدای زندگی گرازی کند.