خط داستانی
در سال هزار و چهارصد پنجاه و شش میلادی، ویلون با همراهانش به جنگ با یک تاجر می روند در کاروان دختر مرده از طاعون را پیدا می کنند ویلون شب را در مهمان خانه می گذراند و وقتی با ورود الابکی خانه را به هم می ریزد تنها او از تماس با او نمی ترسد و او را مانند همسایه درمان می کند در بستر معشوقه اش گرتل به شاعر می گوید هیچ کس نمی خواهد او را با ازدواج دهد