بتّی کوچک یک خانه لوکس، ارتشی از خدمتکاران و گرانترین اسباب بازیها را دارد. اما او چیزی را که یک کودک بیشتر از همه میخواهد، یعنی دیگر کودکان برای بازی، ندارد. نتیجه این میشود که او فرار میکند و به گروهی از کودکان از منطقه گتو در ساحل ملحق میشود. در حین بازی، او لباسهایش را با یک پسر کوچک عوض میکند. آن شب بتّی به خانه برنمیگردد. عمهاش، که سرپرست سختگیرش است، نگران میشود. او به پلیس اطلاع میدهد. همان شب، پدر پسر، که شغلش را از دست داده و با گرسنگی مواجه است، تصمیم میگیرد دزد شود. او به خانه پدر بتّی نفوذ میکند. خانواده بیدار میشوند و مهاجم دستگیر میشود.