لیاکوس، یک پسر چوپان فقیر است که عاشق دختر زیبا و روستایی دیامانتو است. دیامانتو نیز احساسات او را متقابل میکند، اما مادرش نمیخواهد برادر قاتل شوهرش داماد او شود. روزی، یک مالک ثروتمند محلی به نام لامپیس از دیامانتو خواستگاری میکند و مادرش به سرعت او را به او میدهد، غافل از اینکه لامپیس در حال انتقام از لیاکوس است، کسی که مارو او را دوست دارد و خود او نیز عاشق اوست.