خط داستانی
دختر کوچکی و پدرش از جمله مهاجران در یک شهر کوچک غربی هستند. پدر با قبیله بومی همسایه بسیار دوستانه است و قطعهای جالب از فلز که نمایانگر چنگال اژدها، نشانه خوششانسی قبیله است، به او هدیه میشود. مدتی بعد، در حین سفر با دخترش، توسط گروهی از دزدان مورد حمله قرار میگیرد و به قتل میرسد. یکی از دزدان این چنگال اژدها را از او میدزدد. سالها میگذرد. دختر کوچک به یک خانم جوان زیبا تبدیل میشود. او ازدواج میکند و زندگیشان بسیار شاد است. شوهرش تصمیم میگیرد به غرب برود تا یک معدن طلا را ببیند و همسرش تمایل دارد که او را همراهی کند. معدن به نام "چنگال اژدها" نامگذاری میشود، به خاطر جادوئی که مرد در اختیار دارد. در بیابان غربی، او چنگال اژدها را به همسرش نشان میدهد. او سپس آن را به عنوان نوعی که پدرش در زمان کشته شدنش داشت، شناسایی میکند. او متوجه میشود که این تنها نمونه از نوع خود است و اکنون باور دارد که شوهرش پدرش را کشته است.