خط داستانی
در سال ۱۹۵۰، در روستای کوچکی به نام ایستگاه شمالی، سموئل پستیبان جوان و دوست دخترش اوله ونته برای پاسخ دادن به نامه های کودکان به سنتا کلوس وقت می گذرانند. هنگام تحویل نامه ها در شب کریسمس، سموئل از سرما در جنگل می میرد. او خود را در سرزمین جادویی سنتا کلوس می بیند و مسئول پاسخ نامه های سنتا می شود. پنجاه سال بعد، سموئل نامه ای از ستیا، دختری از ایستگاه شمالی دریافت می کند که از سنتا کلوس می خواهد به مادربزرگش که بیمار است کمک کند. با کمک دوستش هووی، این کودک تصمیم می گیرد به روستا برود تا آرزوی کودک را برآورده سازد. اما معلوم می شود که مادربزرگ ستیا به جزو است و او به جزو است.