ویکتور مزک، مربی ارجمند شاگردان، شاگرد یتیم خود لاکو را برای کریسمس دعوت میکند تا رابطهاش با هانا دچار مشکل است. پس از تعطیلات، لاکو به خاطر شایعاتی درباره رابطه همجنسگرایانه با مزک مورد تمسخر قرار میگیرد و با همکلاسی دیگر درگیری میکند و احتمال اخراج میرود، سپس ناپدید میشود. مزک در شهر جستوجو میکند؛ در همین حال پسرش به دیدار میآید و هانا تصاویری قدیمی از خانه را نشان میدهد تا اینکه ویکتور لاکو را در حاشیه جاده سوار میبیند و سعی میکند جلوی او را بگیرد.