خط داستانی
گوران، چوپان، و سویدانا عاشق یکدیگر هستند. پدر او، استنکو پیر، از این موضوع باخبر میشود و تصمیم میگیرد که چوپان را تنبیه کند. کانچو نیز عاشق سویدانا است و به دنبال فرصتی برای خلاص شدن از گوران میگردد. استنکو در یک مشاجره بر سر زمین با دهقانان روستای همسایه آسیب میبیند و گوران به او کمک میکند. کانچو از این سردرگمی استفاده کرده و به چوپان شلیک میکند. در حالی که هر دو مرد زخمی بر زمین دراز کشیدهاند، کانچو سویدانا را که نگران پدرش است غافلگیر کرده و او را به سمت تاکستانها میکشد. عمه استرایلا به کمک او میشتابد. سویدانا به گوران رسیدگی میکند. استنکو دخترش را نفرین میکند و معتقد است که او در حال بیآبرو شدن است. دهقانان خشکسالی کنونی را به گناهان جوانان و سرپیچی آنها از آداب و رسوم نسبت میدهند. همه از سویدانا دوری میکنند و او عقلش را از دست میدهد. کانچو از مجازات فرار نمیکند و میمیرد. گوران روستا را ترک میکند.