خط داستانی
یک آقای پیر و لرزان، در حال پیادهروی صبحگاهی خود، در مقابل یک بار در یک شهر کوچک دچار حمله صرع میشود. عابران به کمک او میشتابند و باریستا یک جرعه ویسکی خوب برای احیای او میآورد. یک ولگرد که شاهد این حادثه بوده، همچنین به ویسکی توجه کرده و چون خودش تشنه است، با یک طرح درخشان از آنجا دور میشود. چند دقیقه بعد، ولگرد در حال عبور از یک بار دیگر به زمین میافتد و دچار انقباضات شدید میشود. جمعیتی جمع میشود و باریستا با دوز ویسکی بیرون میآید. "خسته" خوشحال است و با دیدن یک دوست قدیمی ولگرد، او را در جریان این بازی کوچک قرار میدهد.