میناکو در سنی است که پدرش برای او بیشتر از یک انسان به نظر میرسد تا یک فرد عادی وقتی شب مست به خانه میآید و سعی میکند بالای سر او برود وضعیت تشدید میشود مادر میناکو در کودکی آنها را ترک کرده است اکنون او به عنوان میزبان کار میکند و وقت چندانی برای دختر شش سالهٔ خود یو ندارد این دو دختر برای محبت مادرانه همهمه دارند يو را در مرکز خرید میبینند و با هم تصمیم میگیرند سفری را آغاز کنند او از یونیفورم مدرسهاش خارج میشود و به لباسهای بزرگسالان میپرد و دو نفره شبانه از شهر خارج میشوند