خط داستانی
جک رابینز یک دزد نجیبزاده است. برای ماهها، باب فورد، کلانتر، به دنبال او بوده است. ماری گری، یک پزشک جوان، به غرب میآید؛ رابینز با او دوست میشود و او بدون اینکه بداند او یک دزد است، به او احترام میگذارد. یک روز، کلانتر به اندازهای به رابینز نزدیک میشود که او را به شدت زخمی میکند و او در وضعیت ناامیدی قرار میگیرد. به طور تصادفی، دکتر گری او را پیدا میکند و او بیمار او میشود.