خط داستانی
فتاپاتی و دوستش توسط یک خارجی در دهکدهشان عکاسی میشوند. او قادر به صحبت به زبان मरاثی نیست و هنگام رفتن با اشاره به عکسی که گرفته شده میگوید چیچیک. فتاپاتی اکنون مشتاق دریافت عکس است و از غذا خوردن دست میکشد و با همه صحبت نمیکند. همسایهای به نام میتون برای کمک به او و یافتن خارجی و عکسش میآید. به دلیل رفتن به پونه میرسیم، میتون آنها را رها کرده و با پولشان میگریزد. برای افزودن مشکلتر، فتاپاتی از پدربزرگش جدا میشود که شبهای بیداری را در جاده سپری میکند. در نهایت با گروهی از دزدها رو به رو میشود و تا با پدرش دوباره متحد میشود.