خط داستانی
دایأنِ مارِیدور، دختر بیست و سه ساله، در روستای خوشبختی با پدرش زندگی میکند. برای نخستین بار، جشن عروج دایأن برگزار میشود که توسط کنت مونسوره آفریده میشود؛ با وجود این که او از خود او بزرگتر است، میخواهد او را همسر خود کند و محبت سلطهجویانه و حسودانهای نسبت به او دارد. دوک آنجو در جشن دایأن را میگیرد و سعی میکند از حق تقدمهای خود به عنوان برادر پادشاه سوء استفاده کند. مونسوره از این واقعیت استفاده میکند و به نفع خود نقشه میچیند و از بانوی جوان ربوده میشود. او به پدرش توضیح میدهد که دوک آنجو، پیمانشکن مشهور، او را ربوده است. به منظور حفظ شرف او، پیشنهاد ازدواج میدهد. پدر با دلشکسته از غم، با رضایت قبول میکند. دایأنِ مارِیدور ناچار است با کنت شیطانصفت مونسوره ازدواج کند. از آن پس، او با دربار آشنا میشود و با نقشههای گوناگون برای خیانت به پادشاه آشنا میشود و در اطراف او طعم باور نکردنی فریب را بهطور گسترده میبیند...