خط داستانی
مادریم، باربر، احساس میکند که او ناسُپاسیترین مرد روی زمین است. دوستش کادیر، نگهبان مسجدی، به او توصیه میکند که با نماز به سختی عمل کند. مادریم این راهنما را دنبال میکند اما تقدیر او تغییر نمیکند. مادریم سپس به دزدی فکر میکند. در نمازهایش به خدا تهدید میکند که اگر خواستهاش در سه روز برآورده نشود، به شیطان روی میآورد. در روز سوم، صاعقه به مادریم میخورد و بیهوش میشود.