ویکتور زندگی خوبی در مادرید با شریکش، خوزه دارد. اما پس از بازگشت به خانه کودکیاش در کوههای بلغارستان برای مراسم خاکسپاری پدربزرگش، تصمیم میگیرد تابستان را بماند. در حین برقراری دوباره ارتباط با پدرش و شیوه زندگی روستایی، او به طور غیرمنتظرهای عشق را در قالب لیوبن، یک پسر ۱۸ ساله رومانیایی پیدا میکند. با وجود تفاوتهایشان و درگیریهای اطرافشان، ویکتور و لیوبن در یکدیگر پناه میجویند و یک رابطه عاشقانه شروع به شکلگیری میکند.