یک ون پر از صدها میلیون پول نقد. یک شب بارانی در حاشیههای بمبیی. سه باند سرگردان که از یکدیگر بیخبرند به هم میرسند تا دنبال شکار بروند. متأسفانه همهی آنها نقشهای واحد دارند. گلولهها… خون… خیانت… هرکس برای خودش است… همهی سگها دنبال یک استخوان هستند. آیا این سگها استخوان را خواهند گُرید یا در طمع از هم خواهند باخت؟