وِین گرتزکی، یک خونآشام است که نمیتواند دندانهایش را بلند کند. ناتوانیاش زمانی آغاز شد که به اتفاق، ماری لیپینکس، عشق زندگیاش را حدود سیصد سال پیش به اشتباه کشت. به منظور فرار از درد، او تاریخدان دانشگاه شده و تدریس میکند. برای بازیابی قدرت کامل خود، از دوست و همکارش، دکتر برایوین، کمک میگیرد. هیچ چیز نتیجه نمیدهد تا اینکه ترم جدید با دانشجوی تازهوارد کِرِس کِلِر میآید. او دقیقاً مشابه ماری است و رابطهٔ شدتبخشی با او آغاز میشود، در حالی که شایعاتی در سراسر خوابگاه پخش میشود. اما همه چیز وقتی خراب میشود که او کرِس را به خونآشام تبدیل میکند و عطش جدیدش برای خون به یک حملهٔ خونی و خارج از کنترل منجر میشود، و این شایعات را تا حدی واقعیت میکند.