دیجیبریل، عضو 14 ساله باند جیرجیرکها، در یک محله فقیرنشین مارسی زندگی خطرناکی را همراه با دوست دختر باردارش، کامیلا، که متعلق به باند رقیب، جیرجیرکها است، میگذراند. زمانی که دیجیبریل به قتل جوان جیرجیرک، مهاد، تحریک میشود، جنگ آغاز میشود. دیجیبریل تحت تأثیر نفرینی که مهاد در حال مرگ بر زبان آورد، قرار میگیرد و شروع به ارتباط با دنیای ارواح میکند. او متقاعد شده است که آخرالزمان جهانی نزدیک است و برنامهای دیوانهوار برای فرار با کامیلا و فرزند نوزادشان - تنها کسی که میتواند آنها را از نفرین مهاد نجات دهد - آغاز میکند. اما قانون به او میرسد. حالا، پس از 12 سال در زندان و یک واحد روانپزشکی امن، دیجیبریل هر کاری که لازم باشد انجام میدهد تا دخترش را پیدا کند و او را متقاعد کند که پیشگوییاش را به انجام برساند.