ایریس، دانشجوی بیست و هشت ساله در یک شهر بزرگ، که به تازگی توسط دوست پسرش ترک شده و برای پرداخت اجارهاش خیلی فقیر است، به کار با مرد پیر عجیبی روی میآورد. او از ایریس میخواهد تا دقیقاً داراییهای بیاهمیت یک زن مرده را که در جعبههای سفید بسته شدهاند توصیف کند تا حافظه آن زن زنده بماند. ایریس هم نفرت و هم شیفته است؛ با بازتابی از ردهای یک انسان نامرئی، به آرامی به زخمهای درون خودش پی میبرد.