پس از رمز و راز مرگشان، پدر و پسر در ترانزیت، یک مکان غیرواقعی خشک و ویران، دوباره به هم میپیوندند؛ نوعی لمبوی معاصر که تحت اصول ریاضی انتزاعی تنظیم شده است، جایی که مردگان با یک معضل مواجهاند: پذیرش فرآیند غیرمادی شدن یا باقی ماندن در عدم قطعیت برای همیشه. در اینجا، خاطرات پدر با خاطرات پسر در هم میآمیزد و درگیریهای قدیمی را دوباره زنده میکند. برای تلاش در ایجاد نظم در گذشته و روشن کردن آنچه به مرگش منجر شد، پدر به دانش ریاضیاش تکیه میکند تا ایدهای دیوانهوار را دنبال کند: بازگشت به زندگی.