خط داستانی
سینان برای نوشتن فیلمنامه به Capadocia فرستاده میشود تا الهام بگیرد. در حین جستوجو با ایلول، دختر ایزت، صاحب هتلی که او در آن اقامت دارد، و سپس با فرح، ستاره اپرای مچیرو رو به رو میشود. به موازات آن، لوکمان راننده تاکسی و عارف کشاورز محلی به بخشی از زندگی و فیلمنامه او تبدیل می شوند. هرچند ماجراهای فراوان در درون شمع های جادویی، بادبادک های رنگی و جشن انگور سالیانه برای همه مانند فیلمی می مانند، پایان خوش وعده داده شده توسط کارفرما اما هرگز اتفاق نمی افتد. اما کارفرما بر پایان خوش پافشاری می کند و سینان باید آن پایان را بنویسد.