وقتی مونای جوان و عموی مقتدرش اشتوک در حین تعقیب جامه به پناهگاهی متروکه می روند داستانی ترسناک راجع به الهه محلی ربنداره آغاز می شود که آرامش را از میان می برد. اشتوک ترس مونا را دستمایه تمسخر قرار می دهد و افسانه های تاریک روستایی را درباره این الهه روایت می کند که هر ساله در باران موسمی دو قربانی می گیرد. تنش ها با نیشخندهای اشتوک بالا می گیرد و زخم های خانوادگی را بر می آوَرد و مواجهه ای خشونت آمیز در اعماق جنگل به وجود می آید. ترس و گناه ناشی از گذشته تسخیرکننده می شوند و مسیر وحشتناک به راه می افتد. مرز بین خرافه و واقعیت مبهم می شود و افسانه تهدیدآمیز ربنداره جانِ دوم خود را می گیرد.