خط داستانی
استلا دوازده ساله است و تنها به آن چه میبیند ایمان دارد یا اصلاً هیچ چیز را باور نمیکند. میگوئل، برادر کوچکتر، به هر چیزی باور دارد، به ویژه به آن چه وجود ندارد. دو سال پس از غرقهی تراژیک که مادرشان را کشت، آنها به شهر افسانهای پاراتی بازمیگردند، جایی که هیچ چیز آن طور که به نظر میرسد نیست.