خط داستانی
بهمانند آیینهها مینگریم در حالی که گویی «تصویر» سلاحی برای دفاع از خود بوده است. در شب، در رختکنهای بازیگران پنهان میشوم تا تجربهای متعلق به طبقه کارگر بیابم. روز که میشود، با رویای فروریختن یک تئاتر قدیمی روبهرو میشوم که برای ساخت یک پارکینگ از خاکریزها بیرون میآید. گرافیتیها پردهها دارند، نوک کلاه جمعشدهی یک چتر از تودهای شن پدیدار میشود. آه، روزهای خوش! نیازی به نمایش چیزی نیست! بولدوزر همانند یک دایناسور است که دندانها و گردن بلندش با پرچم اتحادیه اروپا به لرزش درمیآیند. در جعبهها منتظر تماشاگران میمانیم. گاه هیچکس نمیآید. گمشده در نمایش نمادی از واقعیت، تنها میتوانم پایان جهان را تماشا کنم چون تمامی گونههای در معرض انقراض به صحنه میروند و یک هزارتوی منعکِس از داستانهای زندگی از شیشهی ماشین خوردن اقتصادی عبور میکند. حتی وقتی آسمان سقوط میکند، تئاتر همیشه اتفاق میافتد. پس جای مناسب را انتخاب کن.