انقلاب فوریه صلح مورد نظر را به خندقها نیاورد. سربازان روسی و اوکراینی، که توسط دولت کرنسکی فریب خوردهاند، در دامنههای کارپات میمیرند. اما سخنان حقیقت بلشویکی به خندقها نفوذ میکند و سربازان از رفتن به کشتار امتناع میکنند. در میان سربازان خط مقدم که به خانه برمیگردند، جوان اوکراینی به نام تاراس گولوتا است. او رویای دیدارهای شاد را در سر دارد، اما به جای آن در مراسم خاکسپاری مادرش شرکت میکند که توسط هایداماکها کشته شده است. دهقانان بیزمین در حال گرسنگی هستند و گولوتا همروستاییانش را به تقسیم زمینهای مالکان فرا میخواند.