خط داستانی
بعد از ۱۳ سال، سونیا و مارک از هم جدا شدند. عشق برای آنها گم شده بود، درست مانند اینکه دیگران یک چوب یا کلاه را گم میکنند. برای فروش خانه آخر هفتهشان، این دو با هم سفری پایانی را آغاز میکنند. در طول مسیر متوجه میشوند که هنوز همه چیز گفته نشده و با وجود همه آسیبها و سرزنشها، هنوز به یکدیگر وابسته هستند. وقتی فروش برنامهریزی شده به تأخیر میافتد، مجبور میشوند شب را در خانهشان بگذرانند. این آخرین فرصت آنهاست تا پاسخ پرسشهایی را بیابند که دیر پرسیدنش بهتر از هرگز نپرسیدنش است.