خط داستانی
توتهای وحشی سفر حسی پسر تنها و غرقشده در دنیای خودش است که در میان مزارع و جنگلها پرسه میزند و با هر قدم به سوی ناشناختهها پیش میرود. او که در طبیعت دورافتاده و روستایی رومانی تنها گذاشته شده، در میان آفتابگردانهای غولآسا قایمباشک بازی میکند، در دشتهای بیپایان میگردد، حیوانات اطرافش را تماشا میکند و چیزهایی را پیدا و گم میکند. با نگاه کردن و انتظار کشیدن، به دنبال هیجان میگردد و گاهی ناامید میشود. به ما نگاه میاندازد و ما او را دنبال میکنیم، با اشتیاقی نوستالژیک به سوی چیزی در درون خودمان که شاید هرگز وجود نداشته است.