داستان دو عاشق را روایت میکند که قادر به بودن با هم نیستند. ابراهیم بهعنوان راننده کامیون درآمد دارد. سیلان دختر بکیر، صاحب زمین ثروتمند است. بکیر نمیخواهد دخترش با یک راننده ازدواج کند. این دو عاشق فرار کرده و با هم ازدواج میکنند. ابراهیم پذیرفته است تا محمولهای به سوریه ببرد چون پرداخت خوبی دارد. کار هشت ماه طول میکشد. اما به دلیل اشتباه، سیلان خبر مرگ ابراهیم را در تصادف دریافت میکند. وقتی به خانه پدرش برمیگردد، میفهمد که پدرش نیز فوت کرده است. سیلان اکنون تنهاست، اقدام به خودکشی میکند اما به خاطر فرزند در راه این کار را کنار میگذارد. فرایند دشواری برای دو عاشق آغاز میشود، که از هر دو خبر ندارند که دیگری هنوز زنده است.