خط داستانی
یک مرد جوان سوری در برلین زمستانی یک گلدان در میان زبالههای حجیم پیدا میکند. به نظر نمیرسد مطمئن باشد که آیا باید آن را با خود ببرد یا نه. روز سرد است و او دستکش ندارد، اما به نوعی نمیتواند تصمیم بگیرد که گلدان را در خیابان رها کند. پس از گرم کردن دستانش در یک کافه و تمیز کردن گلدان، آن را با خود به یک اقامتگاه جمعی پناهندگان میبرد. در ایست بازرسی ورودی، از نگهبانان میپرسد که آیا میتواند آن را با خود ببرد، اما به او گفته میشود نه.