اسپایروس، حسابدار، شغل و همسرش گوگو، آرایشگر با حرارت که او را به zulائم میگیرد، را از دست میدهد و تهدید به جدایی میشود. او در نهایت به یک بار میرسد، ودکا مینوشد و با ناتاشا، دختر روسی ونگلس که صاحب بار است، عاشق میشود. همان شب اسپایروس جان وولاجیس را نجات میدهد که از او سپاسگزاری میکند تا برای او کار کند. بنابراین اسپایروس همواره کنار ناتاسا است و احساس کشنده به وجود میآید. در عین حال گوگو وادار میکند وگلس را زیر نظر بگیرد. اسپایروس گوگو را ترک میکند تا با ناتاسا زندگی کند و ونگلس به طور ناخواسته به او کمک میکند.