خط داستانی
بههمراه پدرش که شغل حقوقبگیریاش را ترک کرده است، تویوکَوا هیمنو به شهر تاچیمی در استان گیفو نقل مکان میکند. آنجا همان شهری است که مادرش از آن است و زمانی دور بوده است. هیمنو اکنون در مدرسه مادرش حضور مییابد، جایی که همکلاسیاش، کوکوری میکا، او را دعوت میکند تا به یک مکان خاص بروند. آن مکان به باشگاه سفالگری میانجامد و در آنجا او برای نخستین بار میفهمد مادرش سفالگری افسانهای بوده و به این دنیا از سفالگری کشیده میشود.