بازرس نیست به دروغگویان و خلافکاران گرفتار میشود و خودکشی میکند. سالها بعد فرزند او، وجی، به پلیس میپیوندد اما فساد را میپذیرد. پلیس شهر دنبال مردی نامعلوم به نام شاهنشاه میگردد که شبها فعال است و به گریختن و کشتن گنگسترها میپردازد و از طرف مردم فقیر و طبقه متوسط مورد احترام است