نیمههای شب، لئو بهترین دوستش را به سوی خود بیدار میکند. اتومبیلش در جایی دور از پاریس خراب شده است و دیگر هیچگاه راپhael را از خواب بیدار نمیکند تا اینکه زن رویاهایش او را از تخت بیرون میاندازد. وقتی به جایی که لئو منتظر است میرسد، میفهمد که خرابی وجود ندارد و آنچه در انتظار رافال است چیست؟